تبليغاتX
قشنگیه زندگی

قشنگیه زندگی

خاطرات دختر نازنینم زهــــــــرا

 


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 8:58 توسط مامان فاطمه| |
سلام به دوست داشتنی ترین دختر دنیا!

دختر نازنینم!بالاخره بعد از نه ماه انتظار چشم ما صورت زیبای تو رو دید و عطر بی نظیر تو فضای زندگیه ما رو پر کرد و وجودت گرمای مضاعفی به زندگیه ما بخشید!

شکوفه ی تابستانیه ما!تو در روز ۲۲ شهریور ۱۳۹۰  و در ساعت ۱۰:۱۵ صبح به روش سزارین به دنیا اومدی!!!

نوگلم تولدت مبارک!

دخترم ما اسم تو رو زهرا گذاشتیم تا ان شاءلله محب اهل بیت و کنیز حضرت زهرا(س) و مایه افتخار و سربلندی من و بابای مهربونت باشی!

ای خدای مهربونم!به خاطر تموم مهربونیا و رحمتت شکر!

خدایا ! ازت میخوام تا به ما این توان رو بدی که از این امانت ارزشمند به بهترین نحو نگهداری کنیم!

خدای من!هزاران بار شکر!

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 8:30 توسط مامان فاطمه| |
سلام به نازنین دختر دنیا!

عزیزدل مامان پریروز عید فطر بود   عیدت مبارک مامانی!امسال که من به خاطر وجود تو نتونستم روزه بگیرم اما خیلی برات دعا کردم!

نازگلکم!نمی دونم چرا تو این یه ماهه دائم فکر می کردم که تو قراره تو عید فطر به دنیا بیای به خاطر همینم پریروز خیلی منتظرت بودم اما انگار تو دل مامانی حسابی جا خوش کردی و اصلا حالا حالاها خیال به دنیا اومدن نداری!البته نمی خوام عجله کنی ها بذار تا حسابی تپلی و کامل بشی!

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 1:14 توسط مامان فاطمه| |
سلام به قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین دختر دنیا...

عزیزدل مامان!اول از همه به خاطر این غیبت طولانی ازت معذرت میخوام...!

تو این  مدت که نیومدم یه اتفاق خیلی ناگوار افتاد و اونم فوت مادربزرگ عزیزتر از جانم بود که ما رو به شدت عزادار کرد... هفته گذشته هم مراسم چهلم رو برگذار کردیم!

اما از حال و احوال خودمون بگم که تو این چند وقته کامپیوترمون خراب و درگیر تعمیرات بود برای همینم نمی تونستم برات بنویسم اما با موبایل به وبلاگ خاله ها سر زدم و وقتی فهمیدم ابوالفضل خاله ندا به سلامت به دنیا اومده حسابی خوشحال شدم!

راستی بالاخره کار سیسمونی دختر کوچولوی ما تموم شد و یه اتاق ناز و مامانی برات چیدیم که اگه فرصت کردم عکساشو میذارم تو وبلاگت!

عروسک قشنگم!امروز به لطف خدا سی و هشتمین هفته بارداری رو پشت سر گذاشتیم و دیگه چیزی نمونده که بیای تو بغلمون! ان شاءالله بقیه راه رو هم به سلامت پشت سر بذاریم!

ملوسکم!تو پست قبلی نوشته بودم که شاید قند حاملگی گرفته باشم اما خدا رو شکر بعد از یه آزمایش مجدد فهمیدیم که مشکلی ندارم!خداروشکر!

ای خدای مهربون!به خاطر تموم داده ها و نداده هات شکر...

نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 17:8 توسط مامان فاطمه| |
سلام دختر نازنینم...

امروز اومدم با کلی خبر البته خیلی وقت ندارم به خاطر همین سعی می کنم مختصر بنویسم.

اول اینکه دوشنبه این هفته دختره خاله خدیجه (دختر خاله من) به دنیا اومد که خیلی ناز و مامانیه ولی هنوز سر اسمش به توافق نرسیدن...

دوم اینکه دیروز موفق شدیم یه تخت و کمد برات انتخاب کنیم که امیدوارم قشنگ بشه و تو هم به سلامت به دنیا بیای و ازشون استفاده کنی...

سوم اینکه امروز آقا بزرگ اینا اومدن و ما از اومدنشون خیلی خوشحالیم و الانم همه رفتن بیرون و منم فرصت پیدا کردم تا بیام برات بنویسم ...

چهارم اینکه شنبه یه اتفاق وحشتناک و باحال افتاد و اون این بود که من و بابایی شنبه شب حدود ساعت۵/۱۲ شب رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم متوجه شدیم که یه مار اومده تو پارکینگ خونمون

جالب اینجاست که این مار در ۳۰ سانتی پای بنده قرار داشته و من متوجه نشدم و بابایی هم برای اینکه من نترسم بهم نگفت...

خلاصه ساعت ۵/۱ بامداد بود که اول زنگ زدیم به بابا سید داوود بعد به دوست بابایی وبعدم به احمد (پسر خاله بابایی) و پس از کلی تلاش موفق شدن مارو بگیرن که خیلی هم بزرگ بود حدود ۵/۱ متر طول داشت وبعد از اون ما تا دوشب کابوس مار می دیدیم و خیلی می ترسیدیم...

عزیز دلم دیروز که رفتم آزمایش قند خون بدم گفتن قندم یه کم بالاست و برای اطمینان باید یه هفته دیگه برم آزمایش تا ببینن قند حاملگیه یا نه...!

از همه خاله ها میخوام برام خیلی خیلی دعا کنن ...!

خدای مهربونم به خاطر تموم الطاف و مهربونیات شکر...!

نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 19:56 توسط مامان فاطمه| |

سلام عزیزترین و قشنگ ترین دختر دنیا...

نازنینم!شرمنده ام از اینکه اینقدر دیر اومدم تا برات بنویسم آخه عزیزم این روزا خیلی سرم شلوغ خرید سیسمونیه تو خوشکله...

عزیزدلم!بیشتر این روزا رو با مامان مرضیه میریم برای خرید وسایلت اما هنوز چندان چیزی نخریدیمآخه من یه کم مشکل پسندم و می خوام بهترین چیزا رو برات بخرم تازه تخت و کمد هم نپسندیدم و شاید بریم یه جایی سفارش بدیم تابرامون بسازن فقط خدا کنه آخر سر خوب و عالی از آب در بیاد...

قشنگم!الآن هم وقتشو ندارم هم کامپیوترمون ویروسی شده و یه کم قاطی کرده واسه همین بعدا سر فرصت البته اگه شد عکسای خریداتو میذارم... 

راستی ملوسم!چند وقت پیش روز مادر رو پشت سر گذاشتیم امسال اولین سالی بود که من احساس مادر بودن داشتم و خدا رو به خاطر این نعمت بزرگ شکر میکنم...

دختر گلم!اول خرداد هم رفتم دکتر و سونوگرافی و از جنسیتت مطمئن شدیم...

راستی مامان مرضیه اینا هم سه روز تعطیلات خرداد رو رفتن قم و کلی لباسای خوشکل و ناز سوغات برات آوردن که خیلی خیلی ازشون ممنونیم...

کوچولوی نازم!امروز وارد بیست و هفتمین هفته و هم چنین ماه هفتم باردای شدم و خدای مهربون رو روزی هزار بار به خاطر این موهبت و هدیه قشنگ و گرانقدر شکر میکنم...

خدایا...!شکرت...!  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 23:40 توسط مامان فاطمه| |
سلام ملوسک مامان که روز به روز داری بزرگتر میشی... 

قشنگم!پریشب من با مامان بزرگ و خاله و بابابزرگ و دایی رفتم واسه خرید سیسمونی که فقط چند تا چیز خریدیم یه گهواره و یه پشه بند و یه یه پتوی کوچولوی ناز که وقتی میریم بیرون بگیرم دورت البته میخواستیم چیزای دیگه ای هم بخریم اما چون مامان بزرگ هنوز یه کم تو جنسیتت دودله موکول کردیم به یه وقت دیگه...

عزیزم الآن تو هفته ۲۴ بارداری هستم و خدا رو برای اینکه تا اینجای راه رو به سلامت اومدیم شکر میکنم...

خدای مهربونم صد هزار بار شکرت...

نازنینم!خیلی قبلتر از اینکه تو مهمون ما بشی من یه عالمه عروسک ناز واست خریده بودم و الآن لحظه شماری میکنم تا زودتر بیای پیشمون و با عرسکات بازی کنی امیدوارم از همه چیزایی که برات خریدم و خواهیم خرید خوشت بیاد...

دخترم!شنبه آخرین امتحانم رو هم میدم اون موقع مفصل میام و برات مینویسم و عکسای خریداتو واست میذارم...    

نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 16:40 توسط مامان فاطمه| |
سلام دختر عزیزتر از جانم...

خوشکل مامانی!پریروز یه اتفاق خیلی عالی افتاد و اون این بود که عزیز جون(مامان باباجون) و عمه زهرای گلت از بندرعباس اومدن...

البته شب بود که رسیدن و وقتی شام خوردن رفتنمن خیلی به عزیز جون اصرار کردم که بمونن ولی چون دختر خاله مامانی (خاله خدیجه) تنها بود و عزیز جون بهش قول داده بود که بره پیشش دیگه نموندن خونه ما...

ولی من از عزیز جون قول گرفتم که این سری بیشتر بیان خونمون آخه دفعات قبل که می اومدن کلش و خونه مامان بزرگ مامانی بودن ...

میدونی دخترم این روزا مامان بزرگ مامانی خیلی مریضه به خاطر همینم هر روز باید یکی ازش پرستاری کنه امیدوارم مامان بزرگم زوده زود خوب بشه...

خوب از حرفای ناراحت کننده که بگذریم باید بگم تا ۱۰ یا ۲۰ روز دیگه آقابزرگ و عموحسن و عمه فاطمه اینا هم میان...ماهم خیلی خوشحالیم...

راستی عزیزدلم مامانی دیروز وارد بیست و سومین هفته بارداری شده و خدای مهربونو به خاطر تمام نعمتاش به خصوص تو نازنین شکر میکنم...

 

پینوشت:

سلام به خاله هایی که زحمت میکشن و میان به وبلاگ من و دختر نازم سر می زنن...

من دوست دارم برای بعضی از مطالبم رمز بذارم برای همینم از خاله هایی که دوست دارن رمز و داشته باشن میخوام بهم اطلاع بدن تا رمز و براشون بفرستم...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 16:28 توسط مامان فاطمه| |

سلام دختر قشنگم...سلام میوه دل مامانی...

عزیز دل مامان این روزا تموم فکر و ذکر مامانی تویی ...حتی وقتی می خوابم هم خواب تو رو می بینم...خواب یه دختر کوچولوی ناز که تازه به دنیا اومده...

عزیز دلم نمی دونی چه قدر برای اومدنت لحظه شماری می کنم و خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنم...

خدایا شکرت...


عزیز دلم میدونی چی شده...؟خاله مریم عینکی شده...

بیچاره خیلی ناراحته واسه همینم زیاد عینکشو نمی زنه...

دخترکم!من فردا امتحان دارم و باید برم درس بخونم واسه همینم زیاد برات نمی نویسم فقط میگم دلم برای دیدنت یه ذره شده عزیزم...

خیلی خیلی دوست دارم...

نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 15:10 توسط مامان فاطمه| |
سلام دختر قشنگ و نازم...سلام قشنگیه زندگیه مامان و بابا...سلام عزیزدلم...

عروسک مامان ! امروز من ماه پنجم بارداری رو هم به سلامت تموم کردم ...

خدای مهربون هزار بار شکرت...

و حالا می خوام از اول شروع کنم و همه چیز و برات بنویسم و اتفاقایی که تو این ۵ ماه برای من و تو افتاده رو برات تعریف کنم...

راستی قشنگم این روزا  امتحان دارم و حسابی سرم شلوغه شاید نتونم زود به زود بیام و برات بنویسم ولی بعد از امتحانات همه رو مینویسم... 

نازگلکم!من و باباجون برای اومدنت لحظه شماری می کنیم و برای خوشبختی تو هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم...

تا ابد عاشقتیم عزیزم... 

نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 13:0 توسط مامان فاطمه| |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس